احمدک: علی اصغر اصفهانی، متخلص به سلیم

آدم پیش از آنکه زن باشد یا مرد!
مذهبی باشد یا غیر مذهبی!
مسلمان باشد یا غیر مسلمان!
سفید پوست باشد یا رنگین پوست!
گدا باشد یا غنی!
از هر نوعی که باشد به دور از هر تعصبی انسان است و لایق برابری..
می ترسم
دیگر لذت هیچ دروغی از خانه دورم نکند
هیچ خیابانی به آغوش تو نزدیکم
و سنگینی هیچ ترافیکی
بهانه ی دیر به خانه برگشتنم نشود
من که باشم تا کسی باشم تو را
این بسم گر ناکسی باشم تو را
کی توانم گفت هندوی توام
هندوی خاک سر کوی توام
هندوی جان بر میان دارم تو را
داغ همچون حبشیان دارم تو را
هندویِ با داغ را مفروش تو
حلقه ای کن بنده را در گوش تو
ای ز لطفت ناشده نومید کس
حلقه داغِ توام جاوید بس
هرکه را خوش نیست دل از دردِ تو
خوش مبادش زانکه نبود مردِ تو
ذره ای دردم ده ای درمانِ من
زانکه بی دردت بمیرد جانِ من
یارب آگاهی ز یاربهای من
ناظری بر ماتم شبهای من
پایمردي من در این ماتم تو باش
کس ندارم دستگیرم هم تو باش
ذره ای ام گمشده در سایه ای
نیست غیر از تو مرا سرمایه ای
تا مگر چون ذره سرگشته من
درجهم دستی زنم در رشته من
پس برون آیم از این روزن که هست
پیش گیرم عالم روشن که هست
تا نیامد بر لبم این جان که بود
داشتم آخر کسی زان سان که بود
چون برآید جان ندارم جز تو کس
همره جانم تو باش آخر نفس
چون ز من خالی بماند جایِ من
گر تو همراهم نباشی وایِ من
رویِ آن دارم که همراهی کنی
می توانی کرد اگر خواهی کنی
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه . تادهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشالی بالا پایین پریدن . دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . اینقدر بالا پایین پرید خسه شد خوابید . دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چندساعته بیدار نشده . یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب...
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند . دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما میکنند.
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
نظر آن داده بودی که شبی به خلوت آئی
بگذشت روزگاری و نیامدی کجائی
تو وصال وعده کردی و دلی که بود ما را
به امید در تو بستیم و دری نمیگشائی
وگرت ندیده بودم به صفت شنیده بودم
که دل من از تو می داد نشان آشنائی
به خرابه فقیران نفسی درآی روزی
بنشین حکایتی کن که حیات می فزائی
به خلاف دوستانی تو به کام دشمنانی
که به حسن بی نظیری که به عهد بی وفائی
کم از آنکه آشنائی به سلام ما فرستی
وگرت مجال آن نیست که خویشتن بیائی

روزی که به مردی برخوردی
که
یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و
با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی
که
قادرت
کند- مثل من-
با
شعر شستشو کنی ، سرمه بکشی
و
موهایت را شانه کنی
آن
روز می گویم: در رفتن با او تردید نکن !
چون
برایم مهم نیست مال من باشی یا مال او
مهم
اینست که
مال
شعر باشی
شعری بخوان چیزی بگو تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد
چرخی بزن تا روح نا آرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد
بانوی شرجی خوب من خاتون دریا
در خواب خلخال تو گم کردم سرم را
کل می زنم نام تو را در موج و مرجان
تا یک صدف دریا کنی چشم ترم را
کو دیده یوسف شناسی تا تنت را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد
من دست و پا گم کرده ام کو سر بداری
تا سر کشی های مرا گردن بگیرد
دوستت دارم
و میخواهم به حال و هوایم پیوندت دهم
تو را ستارهی مدار زندگیم قرار میدهم
میخواهم شکل واژهها
و ابعاد کاغذ رابخود بگیری
تا هنگامی که کتابی را چاپ میکنم که مردم
بخوانند،
تو را مانند گل در درون آن، بیابند
میخواهم شکل دهانم شوی
تا وقتیکه حرف میزنم
مردم تو را شناور در صدایم بیابند
میخواهم شکل دستانم شوی
تا وقتیکه به میز تکیه میدهم
تو را در میان دستانم در خواب ببینند
مانند پروانه ای در دستان کودکی

در عالم عشق اولین دیدار
در خاطره چون بهار می ماند
تابستان گرمی تمناهاست
پاییز به انتظار می ماند
آن سوز که سردی زمستان راست
ما را به فراق یار می ماند
وز ما چو زمان عاشقی بگذشت
http://www.4shared.com/rar/loykzY6o/Babak_Jahanbakhsh_-_Mano_Baroo.html
باز هم دلم گرفته توی این نم نم بارون
چشمام خیره به نور چراغ این خیابون
خاطرات گذشته منو می کشه آروم
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون
....
رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شب و روز
من هنوزم عاشقتم
به دل میگم بساز بسوز

من بدون آغوش عاشقت شدم
بدون بوسه
بدون خاطره ای از شب های بارانی
من عاشق چشم هایت شدم
حالا که می روی آغوشت برای خودت
...
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است.
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می
کنم هرشب
و اینسان خواب ها را با تو
زیبا می کنم هرشب
تبی این کاه را چون کوه سنگین
می کند آن گاه
چه آتش ها که در این کوه بر
پا می کنم هرشب
تماشایی ست پیچ و تاب آتش
ها... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می
کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن، که تا
باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می
کنم هرشب
چنان دستم تهی گردیده از
گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی
"ها" می کنم هرشب
دلم فریاد می خواهد ولی در
انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می
کنم هرشب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می
گردی؟
که من این واژه را تا صبح
معنا می کنم هرشب
Kadınlar beğenince değil, güvenince aşık olur
شـبـهـــــا زیــــر دوش آب ســرد ...
بی صدا رها می کـند، بــغض زخم هایـَش را ...
و هــمه می گــویند ...
خــــوش بــــه حــــالـش چــــه آســــان فــــرامــــوش کــــــرد ...!!
سـاعـتـهــا زیـر دوش مـیـنـشـیـنـی
بـه کـاشـی هـای حـمـام خـیـره مـیـشـوی ...
غـذایـت را ســرد مـیـخـوری ...
نـاهـار هـا نـصـفـه شـب، صـبـحـانـه را شـام !
سـاعـتـهــا بـه یـک آهـنـگ تـکـراری گـوش مـیـکـنـی
و هـیـچ وقـت
آهـنـگ را حـفـظ نـمـیـشـوی !
شـبـهــا عـلامـت سـوالـهــای فـکـرت را مـیـشـمـری تـا خـوابـت بـبـرد !
و خـلاصـه ...
تـــنـــهـــائـــی از تــو آدمـی مـیـسـازد کـه دیـگـر شـبـیـه آدم نـیـسـت
خداي من!
اين روزها بيشتر از هر كس و هر چيزي
دلم براي تو تنگ است.
براي نگاهت... دست گرفتن هايت
اميدي كه به قلبم مي دادي
و براي لبخندهايي كه به روياهايم مي نشاندي!
دلم فقط براي تو تنگ است
دختر ترسا