"غزلی از شیخ اجل سعدی علیه الرحمه"

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
 چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
 همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
 دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
 
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
 جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

دل تَنگــَمـ

خَطآ از مَـטּ اَست مے دانَم

اَز مَـטּ که سالهاست گــُفته اَم "ایاک نَعبــُ ـد"

اَمــّ ـا به دیگــَران هَمـ دل سـپرده اَم

اَز مَـטּ که  سال هاست گــُفته اَم "ایاک نَستَعیــטּ"

اَمــّ ـا به دیگــَران هَم تکیه کــَرده اَم

اَمـــّ ـا رَهایــ ـَم نَکــُטּ

بیش اَز همیشه دل تَنگــَم

به اندازه ی تَمام روزهای نَبودَنم


از یک دوست

قرارمان

نم نم دل

پشت تنهایی

سر دلتنگی

نشان به آن نشان

که دوستت دارم..

.............................

"نشان به آن نشان

که دوستم داری

نشان به آن نشان

که دوستت دارم!"

خدایا

 
خدایا ...
اگر یک روز فراموش کردم که خدای بزرگی دارم ؛
تو فراموش نکن که بنده ی کوچکی داری ،
با نوازشی و یا تلنگری آرام ...
وجودت را ...
همراهیت را ...
مهربانی و بزرگی ات را ...
برایم یادآوری کن

"برگرفته از وبلاگ شاید پنجره ... شاید پرواز

خدا

خدا  صد تکّه شد، هر تکّه اش  یک جا فرود آمد

و از یک تکّه اش  بانوی شعرم، در وجود آمد


ظرافت های طرح آفرینش، در تنش حک شد

کسی که هیچکس هرگز شبیه او نبود آمد


چنان با موشکافی  رنگِ سرد و گرم بر او زد

که حتّی بر خلاف قبل  شیطان در سجود آمد


و در آن لحظه  شاعر خلق شد، از تار موهایش

همان مردی که باید عشق او را می سرود  آمد


شبی که افتخار عشق نابِ تو  نصیبم شد

به بازارِ تمام شاعران  گویا رکود آمد!


وَ رفتی تا جنوب و ناگهان فریاد زد تبریز

طنینش از ارس تا ساحل اروند رود آمد


تو تنها سهم من از آفرینش بوده ای  یعنی

همان تکّه - خدا  که ناگهان در من فرود آمد


"امید صباغ نو"

لیلی


 خدا گفت: زمین من سردش است. چه كسی میتواند زمین را گرم كند؟

لیلی گفت: من. و خدا شعله ای به اوداد.

 لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

 خداگفت: شعله را خرج كن. زمینم را به آتش بكش.

 و لیلی خودش را به آتش كشید.


ادامه نوشته