اولین دیدار
هوا ابریست
آسمان بی تاب
روی ماه در حجاب
و نگاه تشنگان، باغبان مهتاب
نمی دانم جیغ بنفش چیست
اماترکش بغض را بر پیکر
شعرم می فهمم!
شعر را نمی توان گفت
شعر را می توان گریست
می توان نالید
می توان جاری ساخت در اندام
گلِ نازکِ دل
صنمی گوید:
شعر را می توان خندید
و نمی داند آن شعرِ بهار است
نه شعرِ سرما
در عالم عشق اولین دیدار
در خاطره چون بهار می ماند
تابستان گرمی تمناهاست
پاییز به انتظار می ماند
آن سوز که سردی زمستان راست
ما را به فراق یار می ماند
وز ما چو زمان عاشقی بگذشت
افسانه به روزگار می ماند!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:20 توسط دختر ترسا
|
یک کوچه راه تا خانه ی تو راه است