خـــدایـــا... عزیزانم را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که..
هر کجا تردیدی هست ایمان؛
هر کجا زخمی هست مرهم؛
هر کجا نومیدی هست امیدواری؛
و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد.
قلب آدمی مخلوق رحمت خداست ؛ یعنی خداوند ، با رحمت خودش ، قلب آدمی را خلق کرده است و ساخته است ، اما قلب آدمی از رحمت خداوند بالاتر و وسیع تر است.
نمیگوید بالاتر ، میگوید وسیع تر است!
محیی الدین ابن عربی استدلال میکند و می گوید : خداوند خود گفته است و خبر داده است که :''لایسعنی ارضی و لا سمائی و لكن یسعنی قلب عبدی المومن'' ( حدیث قدسی ) ؛
یعنی من در آسمان و زمین نمی گنجم ، اما من در قلب بنده مومنم جا می گیرم . ابن عربی چنین نتیجه میگیرد که : پس قلب مومن ظرفی است که خداوند در آن جای دارد. خداوند در قلب مومن میگنجد ولی در رحمت خودش نمی گنجد. چون رحمت خداوند ، صفتِ خداوند است و موصوف در صفت نمی گنجد . بدیهی است که موصوف بالاتر و وسیع تر است.
روایات بسیار دیگری نیز با این مضمون هم هست از جمله حدیث معروف : "انا عند قلوب منکسرة". من در قلب های شکسته هستم.
در مجموع حرف حرفِ بسیار مهمی است. وقتی که قلب مومن جایگاه خداوند لایتناهی است. در حقیقت لایتناهی در قلب مومن جای گرفته است . قلب مومن متناهی است . اگر چنین است ، پس متناهی میتواند لایتناهی را در خود جای دهد . آری ! قلب مومن چه موجود شگفت انگیزی ست....!
استاد ابراهیمی دینانی
اسلام به ذات خود ندارد عيبي
هر عيب كه هست از مسلماني ماست
همیشه یکی هست ؛
که شما رو بیشتر از اونی که فکر کنید دوست داره !
و شما به طرز احمقانه ای ازش میگذرید ،
و میگید :
ما به دردِ هم نمیخوریم
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم
خانه گوئي به سرم ريخت چو اين قصه شنودم
آن كه ميخواست برويم در دولت بگشايد
با كه گويم كه در خانه به رويش نگشودم
آمد آن دولت بيدار و مرا بخت فرو خفت
من كه يك عمر شب از دست خيالش نغنودم
آنكه میخواست غبار غمم از دل بزدايد
آوخ آوخ كه غبار رهش از پا نزدودم
يار سود از شرفم سر به ثريا و دريغا
كه به پايش سر تعظيم به شكرانه نسودم
اي نسيم سحر آن شمع شبستان طرب را
گو به سر میرود از آتش هجران تو دودم
جان فروشی مرا بين كه به هيچش نخرد كس
اين شد ای مايه ی اميد، ز سودای تو سودم
به غزل رام توان كرد غزالان رميده
شهريارا غزلی هم به سزايش نسرودم
پاییز تنهایی : از "یک دوست"
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از این دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ،تواي بانوي شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني
خداحافظ،بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني
پاییز
پاییز پنجره ایست
که از اتاق من
به هوای تو باز می شود
اشراق
|
روزی
اگر سحر، همین طور که خواب بودی یک باره بی دلیل بیدار شدی، دیدی سحر است،
مُفت از چنگ نده. همان طور توی رختخواب بگو شکر.
این شُکر را هم شیرین بگو.
این «شـ» را ببین توی دهان چه شیرین است، قشنگ توی دهان بگردان و بگو شُکر.
بعد اگر حالش را داشتی کار دیگر کنی، بلند شو و بکن اگر نه، زور نکن،
پتو را بکش سرت و بخواب.
روزیت همان یک شُکر بوده است.
تصمیم آخر

یک کوچه راه تا خانه ی تو راه است