باران

سراسر امروز

باران بارید.

اگر از سنگها آهی برنمی خاست

جز من چه کسی غیاب تو را می دانست...

                                        "شمس لنگرودی"

روزگار غریبیست: احمد شاملو

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.

               عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
        به سوخت‌بارِ سرود و شعر
                                         فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

               نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.

               شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

               خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

دل بیقرار

 زیباترین بهار دلم در کنار توست

سجاده ام به نیت و در انتظار توست

 

با ساز زندگی ،تو بزن نغمه ای قشنگ

آغوش مهربان تو مهد  سه تار توست

 

شکر خدا  کمند وصالی که می کشم

از پای تا سرش همه در اختیار توست

 

یادت که هست بوسه ی عشقی که داشتیم

یادت که هست؟همه از لاله زار توست

 

آری چه خوب بوده صفایی که داشتیم

گردش به راستم ، به خدا بر مدار توست

 

فصلی گذشت و سر به سرم تا گذاشتی

دیدم تمام روز و شبم  در دیار توست

 

پس زودتر بیا به سراغم ،عزیز من!

این دل که می شناخته ای،بیقرار توست

"مریم بانو"

ترا آرزو کردم

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

"استاد شهریار"

قناريهاي همسايه نميخوانند  


 

چراغ آسمان خاموش

چراغ  خانه ها  خاموش

تمام شهر تاريك است و بس دلگير

و روز و شب ندارد فرق

قلم سنگين

ورق تيره

و لبهامان  فرو بسته

و تن ها خسته و مجروح

و فكر و ذهنمان درگير

به دست و پايمان زنجير

تمام بند بند استخوانهامان  پر از درد است

***

فضا بسيار دلگيرست و ،  وحشت مطلق  

و بوي مرگ مي آيد

قفس ها ، تنگتر از قبر

قناريهاي همسايه، نميخوانند

و مرغ عشق عاشق نيست

و من تنها

و تو تنها

و تن ها جملگي تنها

*** 

چراغ خانه خاموش است و من بسيار ميترسم

من از تنهايي و تاريكي اين خانه ميترسم

و بغضم در گلو مانده

پر از فريادم  اما ساكت و خاموش

دهانم دوخته با نخ

نخي از تارهاي عنكبوت پير انباري

و من از عنكبوت و مار و ،  از كفتار ميترسم

من ترسو

توي ترسو

خدا هم مثل ما ترسو

 

"ستاره"

 

نگاهت را نثارم کن

نگاهم کن که شب گم شه! نگاهم کن که پیدا شم

نگاهم کن! نگاهم کن! نذار تنهاترین باشم

 

به تو می بخشم آوازُ چراغُ شبنمُ نورُ

به تو می بخشم این قلبِ به تو محتاجِ مغرورُ

 

تو ابرا رو بگیر از من که چشمام خیسِ بارونه

بدون دور از تو پروانه تو حبسِ پیله می مونه

 

نگاهت رو نثارم کن! گل وحشی تو رامم کن

بتابون عشقو تو چشمام! شروعم کن، تمامم کن!

 

نگاهم کن که تو چشمات یه جنگل داره می سوزه

بدونِ تو دچارم من، دچارِ مرگِ هر روزه

 

نگاهم کن! بذار با تو تماشایی بشه دنیا

بذار از برق چشم تو بمیرن این سیاهی ها

 

به آخر می رسم بی تو، به دیوار و شب و خنجر

بهارُ عشقُ دعوت کن به این تقویم خاکستر

 

نگاهت را نثارم کن گل وحشی تو رامم کن

بتابون عشق و تو چشمام شروعم کن تمامم کن

 

"یغما گلرویی"

مسیر بودن

"زنده بودن" حرکتی است افقی، از گهواره تا گور!

"زندگی" حرکتی است عمودی، از زمین تا آسمان!

پنهان چو دل

 ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت میکنم

تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت میکنم

 

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

 

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت میکنم

 

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل میزنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت میکنم

 

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت میکنم

 

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت میکنم

 

من آینه دل را ز تو اینجا صقالی میدهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت میکنم

 

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو

اینها چه باشد تو منی و این وصف عامت میکنم

 

ای دل نه اندر ماجرا میگفت آن دلبر ترا

هر چند از تو کم شود از خود تمامت میکنم

 

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

بنگر که از این جمله صور این دم کدامت میکنم

  

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف

یک لحظه پخته میشوی یک لحظه خامت میکنم

 

گر سالها ره میروی چون مهره ای در دست من

چیزی که رامش میکنی زان چیز رامت میکنم

 

ای شه حسام الدین حسن میگوی با جانان که من

جان را غلاف معرفت بهر حسامت میکنم


حضرت مولانا   

زندگی


زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچکس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

 

چه خوش صید دلم کردی

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد / ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو / که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین / که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد

صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند / عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی / که پیر می فروشانش به جامی بر نمی گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش / که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز / برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است / دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس / زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را / که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است / چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار / اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت / دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم / که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

 

فریدون مشیری


باز کن پنجره‌ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی‌ها را،
گل به دامن کرده است

باز کن پنجره‌ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ‌ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب‌های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل‌های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه‌ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی‌ها
جشن می گیرد

خاک، جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره‌ها را
و بهاران را باور کن

زن که باشی...

" زن که باشی تمام دیوانگی های عالم از آن توست"

دست خودت نیست

 زن که باشی......

گاهی دوست داری تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی

دست خودت نیست زن که باشی......

گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد

 دست خودت نیست زن که باشی......

گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد

 دست خودت نیست زن که باشی......

همۀ دیوانگی های عالم را بلدی ... !!!

نگاه تو

برای من یک نگاه تو همانقدر که بدانم هستی کافیست

حالا اینجا و هر کجای دیگر

که باشی...

و نباشم...

 

خلوت خیال

یادت همیشه سبز است در خلوت خیالم

خوبم، به خوبی تو، پرسی اگر ز حالم

 

گرم است محفل من از ذکر نامت اما

دمسردی حریفان کمتر دهد مجالم

 

سالی گذشت و آمد نوروز دیگر از راه

من با خیال رویت فارغ ز ماه و سالم

 

بنویس نامه ای باز وز شاهدان معنی

بزمی دگر بیارای در عرصه خیالم

 

بی شکوه و شکایت آغاز کن سرودی

باشد که نغمه ای خوش برهاند از ملالم

 

دانم که ره ندارم بر آستانت امّا

از بخت بی مدارا من در پی محالم

 

انگیخت باد فتنه گرد کدورت ار نه

من با نهاد صافی آئینه زلالم

 

خوارش مگیر ای گل کز بادۀ محبت

شهدیست شکرآگین در کاسۀ سفالم

 

شب را اثر نیابی در عالم من و دل

کانجا ز ماه رویت مهریست بی زوالم

 

دارم دو گنج گوهر در کنج بی نیازی

تا عاشقی و رندیست سرمایه کمالم

 

حسین بهزاد کرمانشاهی

 

 


Love is a language that can be heard 
by the deaf and seen by the blind
 
If You Cannot Be a Poet, Be The POEM

 

خاطره دوست

من اگر تنهايم

دلم از خاطره‌ي دوست پر است

...

 دوستي داشته‌ام

كه پس از واقعۀ عشق

ز من پنهان شد

خاطراتش

سبز است

و هر از گاه كه من غمگينم

ذهن سيال من او را خندان

پشت ديوار زمان مي‌يابد

 يادها

دور شدن از صدف تنهائي است

و حضوريست در انديشه

كه جاويدان است

 وقتي از خاطره‌ي دوست سخن مي‌گويم

ديو تنهائي من مي‌ميرد

 و در آن لحظهء ناب‌

چون عبور دو كبوتر در باد

او به من مي‌خندد

 و من اينجا لب شط

غم خود مي‌شويم

                 ذبیح مدرسی

فال فروش

کنار ایستگاه مترو ایستاده بود. با بسته های فال در دست. بر خلاف همکارانش، داد نمیزد. التماس نمی کرد. سکوت کرده بود در انتظار مشتری. پرسیدم: فال حافظ چند؟ گفت 200 تومان.  کوچکترین اسکناسی که در جیب داشتم هزار تومانی بود. اسکناس را دادم و گفتم که یکی از آنها را به من بده.

 مانند یک ورق باز حرفه ای، آنها را مخلوط کرد و یکی را بیرون کشید. دیدم درب پاکت خوب نچسبیده.  انگار قبلاً کسی فال را خوانده!

گفتم: تقلب می کنی. اینقدر پول میگیری تازه فال دست دوم می دی؟ این رو قبلاً به یکی دادی!

گفت: نه! نه! شما اولین نفرید.

کمی که اصرار کردم گفت:«هر روز صبح یک بسته فال می خرم. یکی یکی آنها را باز میکنم. از میان 150 غزلی که در بسته هست، 50 تا را دور می ریزم. آنهایی را که خوب و امیدبخش هستند نگه میدارم»

پرسیدم برای چی؟ تو برای هر 150 غزل پول داده ای! گفت: «کسی که فال می خرد، یا به فال اعتقاد ندارد و برای خوشحالی من فال می خرد، یا به فال اعتقاد دارد و در پی سرنوشتش می گردد.  اگر برای خوشحالی من می خرد، بگذار با خواندن یک غزل مثبت و امیدبخش شاد باشد. اگر در پی سرنوشت خویش است، بگذار با خواندن غزلی امیدبخش، انگیزه و روحیه ای بیشتر برای مواجهه با آینده پیدا کند».

در دل با خود گفتم: حیف از کسی چون تو، که می توانی ما را درسها دهی، اما در کنار خیابان به فال فروشی افتاده ای.

با دقت تمام، فالم را در پاکت قرار دادم، درب پاکت را به هر مصیبتی بود چسباندم و پاکت را به پسر برگرداندم تا آن را در میان سایر فالها، به مشتریان بعدی بفروشد.

 

زندگی را نخواهیم فهمید

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند. 

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد. 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم. 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند. 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد. 

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم. 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم. 

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است.  

یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم. 


زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

شعری زیبا از پروین اعتصامی


برد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود؟       

دزد گفت: از مردم آزاری چه سود
گفت:  بدکردار را بد کیفر است            

گفت: بدکار از منافق بهتر است
گفت:  هان برگوی شغل خویشتن            

گفت: هستم همچو قاضی راهزن
گفت:  آن زرها که بردستی کجاست؟        

گفت: در همیان تلبیس شماست
گفت:  آن لعل بدخشانی چه شد؟              

گفت: می دانیم و می دانی چه شد
گفت:  پیش کیست آن روشن نگین؟             

گفت: بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا کار توست          

مال دزدی جمله در انبار توست
تو قلم بر حکم داور می بری              

من ز دیوار و تو از در می بری
حد به گردن داری و حد می زنی             

گر یکی باید زدن، صد می زنی
می زنم گر من ره خلق، ای رفیق               

در ره شرعی تو قطاع الطریق
می برم من جامه درویش عور

              تو ربا و رشوه می گیری به زور
دست من بستی برای یک گلیم            

خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد            

تو سیه دل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد              

دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده های عقل گر بینا شوند               

خودفروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید             

شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من به راه خود ندیدم چاه را                 

تو بدیدی کج نکردی راه را
می زدی خود پشت پا بر راستی             

راستی از دیگران می خواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش             

با ردای عجب، عیب خود مپوش
چیره دستان می ربایند آنچه هست              

می برند آنگه ز دزد کاه، دست
در دل ما حرص، آلایش فزود                  

نیت پاکان چرا آلوده بود
دزد اگر شب، گرم یغما کردن است             

دزدی حکام، روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد            

دیو، قاضی را به هر جا خواست برد

خرابی

تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش            من نه آنم که از این پس دگر آباد شوم

دعای سال نو:

در این لحظات آغازین سال:

 

خداوندا! نفخه ای تازه به جانِ ما بخش  تا آنچه  از حسد و کینه و دروغ و جهل و تنبلی و تنگ نظری مستولی ماست بمیرانیم و مردگی خویش را با لبخند و مهربانی و همت و آزادگی و بخشندگی به پایان بریم!

 

خداوندا! نور نظرت را بر دلهای ما بتابان که بی راهنمایی تو ما را ره به جایی نیست!

 

معبودا! دستان ما را بگیر و لحظه ای ما را به حال خود وامگذار که سخت است بی تو راهی را رفتن که انتهایش روبه سقوط است!

 

پروردگارا! زنگار دلمان را بزدای تا بتوانیم خانه تو را خالی از غبار سازیم و رخسارت را به زیبایی در آن منتظر نشینیم!

 

الهی! ظرفیت پذیرش و صبوری ما را افزون کن و با ما آن کن که خود می خواهی نه آنچه را که ما می خواهیم!

 

مهربانا! همه کسانی را که در قلبمان جا دارند را آرام و خوشبخت ساز تا با دیدن آنها دل ما نیز خرم و شاد گردد!

 

زیبا نگارا! لطف و قهرت را از ما مگیر که لطف تو رحمت توست و قهر تو نشانِ خواستنِ تو!

 

یگانه معشوقا! دستان مرا در این آغازین لحظات بهار بر درگاه خود پذیرا باش و دعاهای قلبی مرا برای همه بندگانت نیز جاری کن!

 

محبوبا! عشق را همچون بوی خوش بهار بر درخت وجود بندگان جاری کن تا به یمن و برکتِ آن زیبا زندگی کنند!

 

امید که پرتو حسن تو سرزمین وجود مرا ویران سازد تا آبادانیِ پس از آن مرا به خود آورد!

امید که نو شدن امسال نو شدن افکار، اندیشه و باطن مرا به همراه داشته باشد!

امید که زیبا سازی درون مرا و مرا به رضای خود راضی گردانی نه به رضای نفس و دلِ خویش!

امید که تصمیم مرا در تغییر همراهی کنی که بی یاریِ تو مرا توانی نیست!

امید که سالی دیگر را که به تقویم عمرم افزودی همچون سالهای گذشته در غفلت و بیخبری نگذرد و نور اشراقِ تو مرا نیز آگاه سازد!

                                     دختر ترسا/1 فروردین 1391

نوروزتان سرسبز

بهار در دو قدمی ما ایستاده است. پشت درِ زمستان بی قراری اش را می بینم. همه در شوقِ رسیدنِ طراوتش بی تاب اند اما در این میان چه کسی به فکر اسفند است؟!

اسفندی که همه از آن می گذرند تا به بهار برسند اما آن را نمی بینند!!!

اسفندی که پل می شود برای شکوفه های بهاری و سرسبزیِ خاک و کسی مهر آن را نمی بیند... اصلا کسی ایثارِ زمستان را نمی بیند!

وقتی همهمه مردمان و بیقراریِ رسیدنِ تحویلِ سال را می بینم با خود می گویم واقعا ما انسانها تا این اندازه برای رسیدن بهار ثانیه شماری می کنیم اما از دلتنگیِ زمستان به راحتی می گذریم؟!

اما در این میان این اسفند است که بی مهری های سردِ مردمان را بر خود دارد.

همه می خواهند بگذرد؛ همه می خواهند تمام شود... همه می خواهند رخت سفید و سردش را برکند و برود اما نمی دانند که در اسفند هم می توان بهاری بود و در بهار هم می توان سردیِ اسفند را داشت!

من امّا دور از بی تفاوتی همۀ آدمیانی که امروز از کنارشان گذشتم، دلتنگ رفتنِ اسفندم!

نه اینکه ناراحت آمدنِ بهار باشم... نه!

دلتنگِ رفتنِ اسفندی هستم که هیچکس تنهائی اش را باور نکرد... دلسوزِ اسفندی هستم که هیچکس عشقش را نفهمید و پشتِ پنجره های بسته، دستانِ سردش را گرم نکرد... دلتنگِ اسفندی که همه باشتاب و بی توجه از کنارش گذشتند!

آری دلتنگِ اسفندم که فریادهای خفته در حنجره اش را گوشی نشنید؛ تنها ماند و تنها رفت!

اما تو ای"اسفند" زیبا!

من عشقت را فهمیدم...

دستانِ سردت را گرفتم و طنینِ فریادت را شنیدم... تنهائیت را چشیدم...

ممنون که پل بودنت را به قیمت بی توجهی دیده ها ارزانی دلهایمان کردی!

ممنون که سختیها را تو کشیدی و این طرف همه چیز به نام "بهار" تمام شد!

و ممنون که شکوفه ها را به درختِ روزهایمان هدیه دادی!

                                                                                                                                                                دختر ترسا/ بهار 1391

 

"نوروزتان سرسبز و لحظه هایتان به یمن گذرِ اسفند سرشار از عطر خوش بهاری!

سالی خوب و خوش برای همه عزیزان از پروردگار خوبیها آرزو دارم؛ امید که با نفس گرم بهار دلهایمان شکوفاتر شود و دیدگانمان زیبابینتر گردد