فقط مثل تو دلتنگ ام

نه از خاكم نه از بادم نه در بندم  نه آزادم         نه آن ليلاترين مجنون نه شيرينم نه فرهادم 
نه از آتش نه از سنگم نه از رومم نه از زنگم    فقط مثل تو غمگينم فقط مثل تو دلتنگم
چه غمگينم چه تنهايم نه پنهانم نه پيدايم        نه آرامي به شب دارم نه اميدي به فردايم
چه اميدي چه فردايي چه پنهاني چه پيدايي      اگر خوشحال اگر غمگين چه فرقي داره تنهايي
تو نيستي قصه دردم سياهم،ساكتم،سردم        اسير خاكم و خسته اگر سبزم اگر زردم
اگر آبيتر از آبم اگر همزاد مهتابم              بدون تو چه بي رنگم بدون تو چه بي تابم
بيا از من جدايم كن صدايم كن صدايم كن        دلم از دست «من» خونه بيا از «من» رهايم كن


فروغی بسطامی...

کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو راکی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضورپنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که منبا صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شدتا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه‌ی چشم من ببینتا باخبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذریتا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنمخورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ منچندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهندیک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار منهر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقیترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنیمیر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را
جم دستگاه ناصردین شاه تاجورکز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفتزیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

شاید این عشق باشد ... شاید !!

 وقتی نگاهی تو را مسخ می كند

و 
تمامت را می گیرد... 
جز فكر كاشتن بوسه ای بر لب
و 
به دست آوردن دلی كه دلت را تسخیر كرده
چیزی در خودت نمی بینی !
حسرت نوازش چهره ای كه بر تو لبخند می زند 
تو را به مرز دیوانگی می كشاند ...!
وقتی سر انگشتانت حرف می زنند 
و 
لب ها غرق در بوسه های مكرراند ...
یك آن شك می كنی
كه شاید این عشق باشد ...

به دیدارم بیا...

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...
دلم تنگ است

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
درین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
 
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها ...

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی،
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی ...

مهرداد اوستا

اکسیر  عشق بر مس وجود عاشق چه ها که نمی کند!

از در  درآمدی و  من از خود به در شدم       گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست      صاحبخبر  بیامد  و  من  بی‌خبر  شدم

چون شبنم اوفتاده بدم  پیش آفتاب      مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق      ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم

دستم  نداد  قوت  رفتن  به  پیش  یار      چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش  ببینم  و  گفتنش  بشنوم      از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت      کاول  نظر  به دیدن  او   دیده ور  شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان       مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من      من خویشتن  اسیر  کمند  نظر  شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد      اکسیر  عشق بر  مسم  افتاد و زر شدم

تقدیم و خوشامد


خانه ای ساخته ام

برای تمام دلتنگیهایم...

پناهگاهی دور از تمام زمزمه های درگوشیِ دیگران!

خانه ای که تنها ساکن آن دل تنهای من است!

 

خوش آمدید به خانه ای که رج به رج حرفهای آن

گرهی از جنس سکوت دارند!

                          

                   "دختر ترسا"