از "یک دوست": محمدعلی بهمنی
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می
کنم هرشب
و اینسان خواب ها را با تو
زیبا می کنم هرشب
تبی این کاه را چون کوه سنگین
می کند آن گاه
چه آتش ها که در این کوه بر
پا می کنم هرشب
تماشایی ست پیچ و تاب آتش
ها... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می
کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن، که تا
باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می
کنم هرشب
چنان دستم تهی گردیده از
گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی
"ها" می کنم هرشب
دلم فریاد می خواهد ولی در
انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می
کنم هرشب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می
گردی؟
که من این واژه را تا صبح
معنا می کنم هرشب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 6:30 توسط دختر ترسا
|
یک کوچه راه تا خانه ی تو راه است