دلنوشته های دختر ترسا
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی
تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را
من خموشم حال من میپرسی ای همدم که باز
نالم و از ناله ی خود در فغان آرم تو را
شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من
تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را
ناله بیتاثیر و افغان بیاثر چون زین دو من
بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را
گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنم
تا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را
در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگر
یاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را
خامشی از قصه ی عشق بتان هاتف چرا
باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را
اَمـــّ ـا رَهایــ ـَم نَکــُטּ بیش اَز همیشه دل تَنگــَم به اندازه ی تَمام روزهای نَبودَنم
نم نم دل پشت تنهایی سر دلتنگی که دوستت دارم.. ............................. "نشان به آن نشان که دوستم داری نشان به آن نشان که دوستت دارم!"
خدا
صد تکّه شد، هر تکّه اش یک جا فرود آمد و از یک تکّه اش بانوی شعرم، در
وجود آمد ظرافت
های طرح آفرینش، در تنش حک شد کسی که هیچکس هرگز شبیه او نبود آمد چنان
با موشکافی رنگِ سرد و گرم بر او زد که حتّی بر خلاف قبل شیطان در سجود
آمد
و در
آن لحظه شاعر خلق شد، از تار موهایش همان مردی که باید عشق او را می سرود
آمد
شبی
که افتخار عشق نابِ تو نصیبم شد به بازارِ تمام شاعران گویا رکود
آمد! وَ
رفتی تا جنوب و ناگهان فریاد زد تبریز طنینش از ارس تا ساحل اروند رود آمد تو
تنها سهم من از آفرینش بوده ای یعنی همان تکّه - خدا که ناگهان در من
فرود آمد "امید صباغ نو"
خدا گفت: زمین من سردش است. چه كسی میتواند زمین
را گرم كند؟ لیلی گفت: من. و خدا شعله
ای به اوداد. لیلی شعله را توی سینه اش
گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا
لبخند زد. لیلی هم. خداگفت: شعله را خرج كن.
زمینم را به آتش بكش. و لیلی خودش را به آتش
كشید. یه تعریف درست و زیبا از دعا: دعا اتحاد آگاهانه با شعور کیهانیست. دعا التماس و زاری نیست بلکه همدلی و یگانگی با خداست! "نظری از دوست عزیزم شیرین" دل تکونی از خونه تکونی واجب ترِه دلتو بتکون از حرفا بُغضا آدمادلتو بتکون از هرچی که تو اين يک سال ...يادش دلتو به درد آورد از خاطره هايی که گريه هاش بيشتر از خنده هاش بود از نفهميدنِ اونايی که هميشه فهميديشون دلتو بتکون از کوتاهی های خودت اگه با يه "ببخشيد! من هم مقصر بودم" يکی رو آروم می کنی آرومش کن دلتو بتکون.. يه نفسِ عميق بکش سلام بده به بهار به اتفاقای خوب به خودت قول بده تو سالِ جديد بيشتر دوست داشته باشی بيشتر باشی بيشتر بخندی....... خواستم در پست بگذارم: " از این جملات دکتر شریعتی خیلی خوشم اومد: "چقدر دینی که از آن دم میزنیم را میشناسیم که میخواهیم آن را به دیگران تحمیل کنیم آیا غیر از این است که خود حتی نمی دانیم آنچه می دانیم اندکی از دریایی است که هرگز حتی باورش نکردیم در زیر آسمان چه کسی قدم بر می داریم که هر آنچه خود می دانیم به نام دین بر مردمان تحمیل می کنیم . "پی نوشت:دین=مرام
ســـفــــر...!
تو را بی من به هیچ کجا نمی برد،... بیخــــود پشت سرت آب می ریزم...!
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟
سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که
هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اَقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را
جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
اَمــّ ـا به دیگــَران هَمـ دل سـپرده اَم
اَز مَـטּ که سال هاست گــُفته اَم "ایاک نَستَعیــטּ"
اَمــّ ـا به دیگــَران هَم تکیه کــَرده اَم
اگر یک روز فراموش کردم که خدای بزرگی دارم ؛
تو فراموش نکن که بنده ی کوچکی داری ،
با نوازشی و یا تلنگری آرام ...
وجودت را ...
همراهیت را ...
مهربانی و بزرگی ات را ...
برایم یادآوری کن
"برگرفته از وبلاگ شاید پنجره ... شاید پرواز
ادامه مطلب


او همیشه راهی برای برگشتن پیدا خواهد کرد
نه بهانه ای برای رفتن و نه دروغی برای توجیه....
| Design By : Pichak |



