دختر ترسا
لازم است
گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به وقتی می رفتی حواست
نبود :دستمال كاغذی به اشك گفت قطره قطرهات طلاست یك كم از طلای خود حراج میكنی؟ عاشقم با من ازدواج میكنی؟ :اشك گفت !ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی تو چقدر سادهای !خوش خیال كاغذی توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرك میشوی و تكهای زباله میشوی پس برو و بیخیال باش عاشقی كجاست ؟ تو فقط !دستمال باش دستمال كاغذی، دلش شكست گوشهای كنار جعبهاش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكهای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمالهای كاغذی فرق داشت چون كه در میان قلب خود .دانههای اشك كاشت از
هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت با خواندن
نام زنان ایرانی که در زیرنوشته شده است باهمۀافتخاراتشان برای همیشه در تاریخ
جهان و ایران ماندگار شده اند و ما زنان ومردان ایرانی سراسر، شور و نشاط
می شویم و به خود می بالیم که ایرانی هستیم و ایرانی خواهیم
ماند. البته بعد از اسلام و همچنین قبل از انقلاب و بعد از انقلاب زنان موفقی نیز داشته ایم. .... بايد
باكره باشى، بايد پاك باشى! دردم می آید... باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم. دردم می آید... در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی، و صبح از دندۀ دیگری
از خواب پا می شوی و تمام حرفهایت عوض می شود! نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت، جایش النگو داد ... دردم می آید ... این را هم بخوانی می گویی اغراق است دردم می آید... که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ... تو زن شدی نه برای در حسرت ماندن یک
بوسه، برای خلق بوسه ای از جنس آرامش. تو زن نشدی که همخواب آدمهای بیخواب
شوی، زن شدی که برای خوابِ کسی رویا شوی. تو زن نشدی که در تنهاییت حسرت
آغوشی عاشقانه را داشته باشی، زن شدی تا آغوشی در تنهایی عشقت
باشی! امشب باز از آن شبهایی است که نمی دانم بویِ چه می دهد بویِ دلتنگی... بوی گریه... بوی سکوت... بوی بیخوابی... یا بوی تو!!! تو هیچ می دانی از روزی که رفته ای طعمِ شبهایِ من بی دستهایِ خوابِ تو چگونه است؟ هیچ می دانی که گذرِ بهارِ امسال بی
هیچ ترانه ای از کوچۀ بن بستِ دلِ غریبِ من چگونه بود؟ آیا سرودِ کلاغانِ نشسته بر نعشِ دلم را شنیدی، که بر مرگِ آرزوهایم آوازی از جنسِ سرخوشی می بافتند؟ لحظه ای آیا رد شدم از یادت؟ یا که حضورِ
باران نغمۀ یادِ
مرا بر حریرِ
دستانت سرود؟ بی هیچ تعارفی... لحافِ شب سنگین است و من... در زیرِ آوارش هنوز تاب می آورم!
دخترترسا،21اردیبهشت1391 و آغاز سفر یادم نیست و می اندیشم کدامین دست مرا چنین آغشتۀ عشق در ایستگاهی پیاده کرده است که ریل هایش از زاویه خارج شده اند و من به آخر دنیا رسیده ام بی آنکه سفر کرده باشم چمدان دلتنگی ام را زیر سر خستگی هایم می گذارم و بر نیمکتی دراز می کشم که آسمانش پر از سوت قطارست هنوز پلک هایم ترمز می کنند و در خوابی می افتم که تمام ایستگاه را برای پیاده شدنت با آغوش انتظار آذین بسته است و تو در قطار افکار من در راهی بوی گل گرفته چشمانم می شنوی ؟ سرد است سردتر از تمام سوزِ زمستانِ
لعنتی... برفِ سنگینی بر دلها نشسته است، به زانو فتادنم به درک! من از استخوانهایی می نالم که داغدارِ دستانِ گرمِ آدمیت اند. شاید کسی که روزی با
تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش
نخواهی کرد من اگر دل به تو دادم، تو ز من دل بردی گر گناه
است محبت تو گنه کارتری http://www.4shared.com/file/108890105/609a8490/TakDerakht.html
آهنگ : اسدالله ملک ترانه : هما میرافشار خواننده : اکبر گلپایگانی پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته ندونستم ای بی خبر ز دلم که بی اعتباره وفای تو هم برگرفته از سایت همه شب نالم چون نی که غمی دارم تنها
ماندم، تنها رفتی اگر پیش
آمده باشد که گاهی دل به میراث موسیقی ملی، در دههی سی و چهل داده باشید، لابد که
صدای مخملین غلامحسین بنان به جانتان نشسته است؛ و اگر از میان تصنیفهای فراموش
ناشدنی او، تنها چند تایشان، پسندتان افتاده باشد؛ باید که «کاروان»، اثر کمنظیر
مرتضیخان محجوبی، یکی از آن میان بوده باشد. واگر بخواهید بدانید که چرا و چگونه
است که این اثر، اینچنین با تار و پود جانتان آشنایی میدهد؛ کافی نیست که نام
محجوبی، بنان و رهی معیری، بزرگان سازندهی این اثر را دلیل آن به شمار آوریم،
بلکه بههمنشستن فرخندهی محتوا و قالب اثر، آنجا که مایهی شعر رهی، به قامت
فواصل گام «دشتی»، چنان برازندگی میکند، که کلام از آهنگ، بازیافته نمیشود.
حواست
نبود
خدا
نگهدار بگويي...
تا خدا
حواسش را بيشتر بـه من بدهد...
آخر
ميداني
خـــــد ا
به هواي
تو مرا رها کرده بود ...
خدا
نگهدار بگويي...
تا خدا
حواسش را بيشتر بـه من بدهد...
آخر
ميداني
خـــــد ا
به هواي
تو مرا رها کرده بود ...


خداوند پاسخ داد : دستور کار
او را دیده ای ؟
...
ادامه مطلب

ادامه مطلب

چرايش را
نمي دانى فقط ميدانى قانون است، سنت است ، دين است.
قانون و
سنت را ميدانى مردان ساخته اند؛
اما در
خلوت مى انديشى به مرد بودن خدا و گاهى فكر ميكنى شايد خدا را نيز مردان ساخته اند!!
من زنم ...
با دست
هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد...
من زنم
.... و به
همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟
درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی؛
قوس های بدنم
به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند؛
دردم می
آید... ژست
روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است، به خواهر و مادرت که میرسی قیصر
می شوی!
دردم می
آید... نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که
ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر!
حیف که
فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است!
من محتاج
درک شدن نیستم؛ دردم می آید خر فرض شوم!
دردم می
آید... آنقدر
خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار
که آزادیم را محدود میکنی
میگویی: من به تو اطمینان دارم اما
اجتماع خراب است!
نسل تو هم
که اصلا مسئول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از
مادر هایمان میگیرد
بدبخت
هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمی
کردند ... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند؛
نه
...خیانت هم شهامت می خواست ...
مادرم از
خدا می ترسد ... از لقمۀ حرام می ترسد ... از همه چیز می ترسد
تو هم که
خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است!
ببینم
فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک می خورد
باز هم
همین را میگویی
ببینم
آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
و آنهایی
هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....
مادرت اگر
روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس
از سکس با
پدر راضی بود ؟؟؟
بیچاره
سرخ می شود .... و جوابش را ...
باور کن
به خودش هم نمی دهد…
دردم می آید
… از این همه بی کسی دردم می آید



چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
که هستم من اون تک درختی که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته
تو اکنون ز عشقم گریزونی غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی
با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |
















































