X
تبلیغات
دلنوشته های دختر ترسا




























دلنوشته های دختر ترسا


هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت

ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟
سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟

مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت

عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اَقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت


نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 7:14 توسط دختر ترسا|


سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را
جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را


از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی

تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را


من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که باز

نالم و از ناله ی خود در فغان آرم تو را


شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من

تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را


ناله بی‌تاثیر و افغان بی‌اثر چون زین دو من

بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را


گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنم

تا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را


در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگر

یاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را


خامشی از قصه ی عشق بتان هاتف چرا

باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را


نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 15:24 توسط دختر ترسا|

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
 چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
 همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
 دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
 
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
 جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 10:34 توسط دختر ترسا|

خَطآ از مَـטּ اَست مے دانَم

اَز مَـטּ که سالهاست گــُفته اَم "ایاک نَعبــُ ـد"

اَمــّ ـا به دیگــَران هَمـ دل سـپرده اَم

اَز مَـטּ که  سال هاست گــُفته اَم "ایاک نَستَعیــטּ"

اَمــّ ـا به دیگــَران هَم تکیه کــَرده اَم

اَمـــّ ـا رَهایــ ـَم نَکــُטּ

بیش اَز همیشه دل تَنگــَم

به اندازه ی تَمام روزهای نَبودَنم


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 18:19 توسط دختر ترسا|

قرارمان

نم نم دل

پشت تنهایی

سر دلتنگی

نشان به آن نشان

که دوستت دارم..

.............................

"نشان به آن نشان

که دوستم داری

نشان به آن نشان

که دوستت دارم!"

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 18:13 توسط دختر ترسا|

 
خدایا ...
اگر یک روز فراموش کردم که خدای بزرگی دارم ؛
تو فراموش نکن که بنده ی کوچکی داری ،
با نوازشی و یا تلنگری آرام ...
وجودت را ...
همراهیت را ...
مهربانی و بزرگی ات را ...
برایم یادآوری کن

"برگرفته از وبلاگ شاید پنجره ... شاید پرواز

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 22:32 توسط دختر ترسا|

خدا  صد تکّه شد، هر تکّه اش  یک جا فرود آمد

و از یک تکّه اش  بانوی شعرم، در وجود آمد


ظرافت های طرح آفرینش، در تنش حک شد

کسی که هیچکس هرگز شبیه او نبود آمد


چنان با موشکافی  رنگِ سرد و گرم بر او زد

که حتّی بر خلاف قبل  شیطان در سجود آمد


و در آن لحظه  شاعر خلق شد، از تار موهایش

همان مردی که باید عشق او را می سرود  آمد


شبی که افتخار عشق نابِ تو  نصیبم شد

به بازارِ تمام شاعران  گویا رکود آمد!


وَ رفتی تا جنوب و ناگهان فریاد زد تبریز

طنینش از ارس تا ساحل اروند رود آمد


تو تنها سهم من از آفرینش بوده ای  یعنی

همان تکّه - خدا  که ناگهان در من فرود آمد


"امید صباغ نو"

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 13:40 توسط دختر ترسا|


 خدا گفت: زمین من سردش است. چه كسی میتواند زمین را گرم كند؟

لیلی گفت: من. و خدا شعله ای به اوداد.

 لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

 خداگفت: شعله را خرج كن. زمینم را به آتش بكش.

 و لیلی خودش را به آتش كشید.



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:55 توسط دختر ترسا|


یه تعریف درست و زیبا از دعا:


دعا اتحاد آگاهانه با شعور کیهانیست. دعا التماس و زاری نیست بلکه همدلی و یگانگی با خداست!


                                             "نظری از دوست عزیزم شیرین"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 2:42 توسط دختر ترسا|



دل تکونی از خونه تکونی واجب ترِه

دلتو بتکون

از حرفا

بُغضا

آدمادلتو بتکون از هرچی که تو اين يک سال ...يادش دلتو به درد آورد

از خاطره هايی که گريه هاش بيشتر از خنده هاش بود

از نفهميدنِ اونايی که هميشه فهميديشون

دلتو بتکون از کوتاهی های خودت

اگه با يه

"ببخشيد! من هم مقصر بودم" يکی رو آروم می کنی

آرومش کن

دلتو بتکون.. يه نفسِ عميق بکش

سلام بده به بهار

به اتفاقای خوب

به خودت قول بده تو سالِ جديد

بيشتر دوست داشته باشی

بيشتر باشی

بيشتر بخندی.......


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 21:10 توسط دختر ترسا|

نظری زیبا از دوست عزیزم هست

خواستم در پست بگذارم:


" از این جملات دکتر شریعتی خیلی خوشم اومد:

"چقدر دینی که از آن دم میزنیم را میشناسیم که میخواهیم آن را به دیگران تحمیل کنیم

آیا غیر از این است که خود حتی نمی دانیم آنچه می دانیم اندکی از دریایی است که هرگز حتی

باورش نکردیم در زیر آسمان چه کسی قدم بر می داریم که هر آنچه خود می دانیم به نام دین بر

مردمان تحمیل می کنیم .

"پی نوشت:دین=مرام

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 0:55 توسط دختر ترسا|


نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 14:1 توسط دختر ترسا|


وقتی برای کسی مهم باشی
او همیشه راهی برای برگشتن پیدا خواهد کرد
نه بهانه ای برای رفتن و نه دروغی برای توجیه....

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 18:9 توسط دختر ترسا|


ســـفــــر...!

 

تو را بی من به هیچ کجا نمی برد،...

 

بیخــــود پشت سرت آب می ریزم...!

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 17:14 توسط دختر ترسا|


گفت: باید خطر کرد.تنها هنگامی معجزه زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نامنتظره رخ دهد.
خداوند هر روز-همراه با خورشید-لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آن چه را که ما را ناشاد می کند، دگرگون کنیم.هر روز می کوشیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم، که وجود ندارد، که امروز مانند دیروز است و همچنین فردا خواهد بود. اما هرکس به روز خود توجه کند، آن لحظه جادویی را کشف می کند. این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد که بامدادان، کلیدی را در قفل در می چرخانیم، در لحظه سکوت بعد از شام، در هزار و یک چیزی که مشابه می نمایند. این لحظه وجود دارد-لحظه ای که در آن همه توان ستارگان به ما می رسد، و می گذارد معجزه کنیم.
خوشبختی گاهی یک برکت است-اما معمولاً یک فتح است. لحظه جادویی روز یاری مان می کند تا دگرگون شویم، وادارمان می کند به جست و جوی رویاهامان برویم. رنج خواهیم برد،لحظه های دشواری خواهیم داشت، مایوس می شویم-اما همه این ها گذرایند و اثری بر جا نمیگذارند. و در آینه، می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم.
بدبخت کسی که می ترسد خطر کند. چون شاید او همچون کسی که رویایی برای دنبال کردن دارد، با نومیدی و یاس رنج روبه رو نشود.اما هنگامی که به گذشته می نگرد-چرا که ما همواره به گذشته می نگریم-آوای قلبش را می شنود که: با معجزاتی که خدا در هر روز تو کاشته بود، چه کردی؟ با استعدادهایی که پروردگارت به تو سپرده بود، چه کردی؟ در گودالی دفن شان کردی، چون می ترسیدی از دست شان بدهی. پس میراث تو این است: یقین که زندگی ات را به هدر داده ای.
بدبخت کسی که این واژه را بشنود. چون در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد، اما لحظه های جادویی زندگی گذشته اند.

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
پائولو کوئلیو

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 19:48 توسط دختر ترسا|


آخرين مطالب
»
» غزلی از هاتف اصفهانی
» "غزلی از شیخ اجل سعدی علیه الرحمه"
» دل تَنگــَمـ
» از یک دوست
» خدایا
» خدا
» لیلی
» دعا
» سال نو مبارک

Design By : Pichak